از نفت سفید تا سنگ سیاه

“نفت سفید” روایت زندگی مردمی است که اکثرا از راه شکستن سنگ امرار معاش می کنند. روایتی تلخ از یک شهر نیمه مرده که بیشتر خانواده ها آن را ترک کرده اند و معدودی به ناچار ساکن آن هستند. “نفت سفید” نشانگر صعود و نزول تاریخی یک زندگی عشایری است که با ظهور نفت و کشف مخازن نفتی به ناگهان دگرگون شده و از یک زندگی روستایی خودکفا  به شهری صنعتی و زندگی مدرن تبدیل شده و با خشک شدن چاه نفت، تبدیل به یک زندگی کاملا ابتدایی می شود.

“نفت سفید” نخستین فیلم مستند محمود رحمانی (متولد ۱۳۵۸) در مقام کارگردان است (به نقل از ایسنا). این فیلم که در سال ۱۳۸۳/ ۲۰۰۵ ساخته شده، در مدت ۱۶ دقیقه زندگی فعلی شهر نفت سفید را نشان می دهد. این شهر در ۶۵ کیلومتری اهواز در استان خوزستان واقع شده است. در سال ۱۹۳۸/ ۱۳۱۷، یک میدان عظیم نفتی در این شهر کشف شد و  شرکت نفت ایران و انگلیس اقدام به حفاری این منطقه کردند . این شهر ششمین میدان نفتی ایران محسوب می شود که آمار استخراج نفت از ۵ چاه فعال آن بین سالهای ۱۹۳۸ تا ۱۹۸۴ میلادی نزدیک به ۳۲۸ میلیون بشکه نفت بوده است.

در ابتدای قرن، ایران یک کشور ایلی- عشایری بود که با ساختارها، سلسله مراتب مختلف، از اقوام متفاوت تشکیل می شد که اغلب هر کدام در اقتصاد خودکفا بودند. “در سال ۱۱۸۰ (۱۸۰۰) ایران از اقتصاد جهانی تقریبا بیرون بود. اما صد سال بعد یعنی در سال ۱۲۸۰ (۱۹۰۰) ایران کاملا در مسیر ادغام در اقتصاد جهانی قرار گرفته بود” (آبراهامیان، ۱۳۹۱ : ۷۸). حضور فعال در این اقتصاد جهانی از طریق نفت رونق گرفت و نفت همه ی تولیدات دیگر را تحت الشعاع قرار داد و یک دولت رانتی به میراث گذاشت. در این میان شهرهای جنوبی و نفت خیر زودتر از هر جای دیگر درگیر این مسئله شدند. “صفر سنگ شکن” راوی فیلم “نفت سفید” با صدایی حزن آلود ولی واقع گرا، بخشی از زندگی وابسته به نفت را روایت می کند که می تواند نمایی کوچک از ایران وابسته به نفت باشد.

ساکنان نفت سفید که اکثرا بختیاری هستند پیش از این  برای شرکت های نفتی کار می کردند و یا از طریق رونقی که این شرکت ها در منطقه ایجاد کرده بودند به داد و ستد می پرداختند. امروز از بازار قدیمی شهر، جز یک مخروبه، چیزی باقی نمانده است. بختیاری ها، ابتدا مانند اکثر مردم ایران، عشایری کوچ نشین بوده اند که با پیدایش نفت یکجانشین شدند. صدای پتکی که در بخش هایی از فیلم برروی سنگ می خورد، بازنمای صدای ضربان قلب شهری است که روزی سرحال می تپیده است و اکنون تنها در حد زنده ماندن می زند. سنگ ها شکسته می شوند و در انتظار کامیون حمل بار هستند که “اگر ماشین براشون بیاد اومده… اگر نه از گرسنگی می میرن”. این سنگ شکنی به صورت بسیار ابتدایی انجام می شود، بدون امکانات، بدون ایمنی.

حضور نفت، زندگی عشایری را به یک زندگی شهری تبدیل کرد و فقدان آن مردمی را برجا گذاشت که از کشاورزی و دامداری تصوری ندارند. رودخانه شهر خشک شده و امکان رونق کشاورزی وجود ندارد. از سینما جز سردر و از مدرسه جز میز و نیمکتی شکسته چیز دیگری به چشم نمی خورد. تصاویر زندگی در نفت سفید، یادآوری صد سال گذشته ی ایران و زندگی مردمانی است که از تکنولوژی هیچ بویی نبرده بودند دورانی که بهداشت وجود نداشت. زیمل از اصطلاح “تراژدی فرهنگ” استفاده می کند. تراژدی فرهنگ از این واقعیت ریشه می گیرد که در طول زمان فرهنگ عینی رشد تصاعدی دارد، در حالی که فرهنگ فردی و ظرفیت تولید فرهنگ عینی، فقط به طور نامحسوسی رشد می کند. قابلیت های فردی اندک ما نمی تواند همگام با تولیدات فرهنگی ما پیش برود. در نتیجه ما محکوم به کمتر فهمیدن هر چه بیشتر جهانی هستیم که خلق کرده ایم و هر چه بیشتر تحت کنترل آن جهان در می آییم (ریتزر، ۱۳۸۹: ۱۰۵). تراژدی فرهنگ زیمل مربوط به جوامعی است که پیشرفت تکنولوژی سریع است و ذهنیت افراد نتوانسته همسطح آن پیش برود. در مورد زندگی در نفت سفید قضیه برعکس است. این تراژدی ناشی از فرهنگ عینی ای است که دیگر وجود ندارد و ذهنیتی که از فرهنگ عینی الان خود جلوتر است ولی چون دسترسی به فرهنگ مادی ندارد دیگر نمی تواند خود را با شرایط جدید وفق دهد. در نتیجه افسرده می شود. این افسردگی نتیجه ی تجربه زندگی بهتری است که دیگر وجود ندارد.

زمانی که ایران در محرومیت های مختلف قرار داشت، یعنی صد سال قبل، این شرایط برای همه یکسان بود. پس راحت پذیرفته می شد. اکثریت در یک سطح از مشکلات و عقب ماندگی زندگی می کردند. ولی امروز که صحبت از جهانی شدن و چشم اندازهای چندین ساله است، زندگی در این شرایط نه برای مردم ساکن این منطقه و نه دیگران پذیرفته و قابل درک نیست. گرچه واقعیت این است که وجود دارد.

یکی از درد آورترین صحنه های فیلم را حمام کردن کودکی می دانم که وسط حیاط روی یک میز ایستاده، میگرید، نه این که از شستن ترس دارد، آب پوست سوخته اش را می سوزاند، پاهایی که در اثر سوختگی درمان نشده و در اثر برخورد آب ملتهب می شود و کودک با گریه به خود می پیچد. این جا نفت سفید است. نفت برایشان چه می کند؟ “اگه پوله برای ملت پوله، برای دولت پوله”. این یکی از غم انگیزترین جملاتی است که از صفر سنگ شکن می شنویم. ولی واقعی ترین جمله ی صفر سنگ شکن زمانی است که در مورد سنگ شکنی صحبت می کند. اینکه “سنگ تقاصشو از آدم میگیره، یهو می زنه می کشه … عمرت که تموم بشه می میری، یه سنگ هم می ذارن روش”. کار با سنگ، کار با چیزی است که هم از آن درآمد کسب می شود و هم یادآور پایان زندگی است. نگاه به مرگ و زندگی برای این افراد کمی متفاوت است. زندگی را در برگزاری یک جشن خوب عروسی برای پسرش می بیند و همزمان برای رسیدن به آن با مرگ دست و پنجه نرم می کند. نوربرت الیاس در کتاب “تنهایی دم مرگ” بیان می کند که: مرگ مسئله ای است مربوط به زندگان. از میان مخلوقات بسیاری که در این کره ی خاک می میرند، تنها انسان ها اند که نزد آنها مرگ یک مسئله است. آنها در تولد، بیماری، جوانی و بلوغ، سالخوردگی و مرگ با حیوانات سهیم اند ولی از میان همه ی جانواران تنها آنها می دانند که خواهند مرد، تنها آنها قادرند پایان کار خویش را انتظار بکشند و از این نکته آگاه اند که بالاخره زمان اش فرا خواهد رسید و تدابیر و دور اندیشی های خاصی – در قالبت فرد یا گروه- به خرج می دهند تا از خود در برابر خطر نابودی محافظت کنند (الیاس، ۱۳۸۵: ۲۹). انسان است که برای زنده ماندن سخت ترین کارها را انجام میدهد، سنگ می شکند، حتی خطرات را به جان می خرد تا زنده بماند و به آرزوهایی که دارد برسد.

منابع:

ریتزر، جرج (۱۳۸۹)، مبانی نظریه جامعه شناختی معاصر و ریشه های کلاسیک آن، ترجمه شهناز مسمی پرست، تهران: نشر ثالث

الیاس، نوبرت (۱۳۸۵)، تنهایی دم مرگ، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی، تهران: گام نو

آبراهامیان، یرواند (۱۳۹۱)، تاریخ ایران مدرن، ترجمه محمد ابراهیم فتاحی، تهران: نشر نی

این مطلب در نشریه «جنوبگان» شماره دهم در آبان ۱۳۹۲ منتشر شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *