فراغت شهری

(مصاحبه‌کننده: سمیه رحمانی) درباره‌ی تغییرات رادیو و تلویزیون، اینبار با خانمی متولد ۱۳۴۰ مصاحبه کردم که دوران کودکی را در روستایی نزدیک شهرستان قروه در استان کردستان سپری کرده بود. تحصیلات اندکی داشت و به نهضت سوادآموزی رفته بود. ایشان در حال حاضر ساکن منطقه سرآسیاب ملارد است: اولین رادیویی که پدرم خرید، خیلی بزرگ بود، اندازه‌ی یک تلویزیون ۲۴ اینچ و پایه‌های چوبی داشت. دکمه‌هایی پایین رادیو قرار داشت و در قسمت وسط آن دو پیچ بزرگ که موج‌های رادیو را تنظیم می‌کردند. باطری می‌خورد. قیمت رادیو ۴ تومان بود و در آن زمان معادل قیمت سه گوسفند بود. درآمد خانواده به خاطر زمین‌های کشاورزی و گوسفندان زیاد خیلی خوب بود. بنابراین برای ما گران نبود. رادیو را در اتاق نشیمن گذاشته بودیم. اتاقی که بزرگ بود و اتاق نشیمن مشترک سه خانواده‌ای بود که همگی در یک خانه زندگی می‌کردیم. یادم است آن موقع حدود ۱۲ سال سن داشتم. دختر بزرگ خانواده بودم و خانواده من به همراه دو تا از عموهایم و خانواده‌شان در یک منزل سکونت داشتیم.

همگی در اتاق نشیمن جمع می‌شدیم و به برنامه‌های رادیو گوش می‌کردیم. یک رادیو کوچکتر هم داشتیم که به دار قالی آویزان می‌کردیم و موقع قالیبافی به ترانه‌های و داستان‌های آن گوش می‌دادیم. همه اعضای خانواده به رادیو گوش می‌دادند، رادیو از صبح برنامه داشت. آن موقع رادیوی جیبی هم بود اما ما استفاده نمی‌کردیم. آن رادیوی پایه‌دار چوبی هنوز هم هست، هرچند که دیگر قابل استفاده نیست و جنبه تزئینی دارد.

تا قبل از انقلاب بیشتر برای گوش دادن به آهنگ‌ها و ترانه‌های خوانندگان از رادیو استفاده می‌کردیم. انقلاب که شد اخبار اهمیت پیدا کرد، تا قبل از آن اخبار ایران و سایر کشورها اهمیتی نداشت. زمان جنگ از دوران انقلاب هم مهمتر بود و مردم اطلاعات جنگ و اسرای جنگی را از رادیو می‌گرفتند؛ مانند رادیو فردا، رادیو شوروی، رادیو عراق که ساعت دو نیمه‌شب برنامه‌ای از اسرای جنگی داشت. رادیو بی‌بی‌سی که ساعت هشت و ده شب اخبار پخش می‌کرد. اخبار جنگ را بیشتر از بی‌بی‌سی فارسی دنبال می‌کردیم چون بدون سانسور می‌گفت. اخبار اسرای جنگی را از رادیو عراق پیگیری می‌کردیم. ساعت دو نیمه‌شب صدای کسانی که اسیر شده بودند پخش می‌شد و از اقوام و آشنایان در بینشان بودند. شاید چند ماه طول می‌کشید تا صدای کسی که اسیر شده بود شنیده شود، گاهی این زمان به دو سال هم می‌کشید. برخی از خانواده‌های روستا، برنامه‌ها و اخبار رادیو اسرائیل را پیگیری می‌کردند.

رادیوی ایران برای اینکه مردم دچار تشویش و اضطراب نشوند واقعیت‌های جنگ را نمی‌گفت و اطلاعات کافی از وضعیت اسرا پخش نمی‌کرد. یادم است یکی از اقوام ساکن کرمانشاه تعریف می‌کرد که پسرش اسیر شده بود و دو شب تا صبح بیدار مانده بودند و رادیو عراق گوش داده بودند تا صدای فرزندشان را بشنوند  پایان شب دوم صدای او را شنیده بودند.

اولین تلویزیونی که دیدم، قبل از اینکه پدرم یکی بخرد، حدود سال ۵۰ بود وقتی که ده سال داشتم. یکی از عموهایم کویت کار می‌کرد و دو سال یکبار برای دیدن خانواده‌اش می‌آمد. اولین تلویزیون را او از کویت با خودش آورد، باطری می‌خورد و سیاه و سفید بود. اندازه‌ی کوچکی داشت حدود ۱۲ اینچ. آن را روی طاقچه گذاشته بودند و روی باطری‌اش مشمع کشیده بودند، باطری آن را به باطری ماشین وصل می‌کردند تا کار کند، آن زمان روستایمان برق نداشت. همه‌ی مردم روستا برای دیدن آن تلویزیون آمدند. این تلویزیون قدیمی هنوز هم هست اما دیگر سالم نیست و به‌عنوان یادگاری نگهداری می‌شود. ما برای دیدن برنامه‌های تلویزیون به خانه‌ی عمو می‌رفتیم و همین باعث شد که پدرم برای خودمان یک تلویزیون بخرد. یکجورایی چشم‌وهمچشمی بود. وقتی پدرم تلویزیون خرید هیجده ساله شده بودم و نامزد داشتم. پدرم یک تلویزیون دست دوم از شهرستان قروه خرید به قیمت ۶ تومان و برای آن دو گوسفند و دو بره داده بود. برقی بود و زرد رنگ با صفحه‌ای مشکی. ۱۲ اینچ بود. برای مردم عادی و قشر متوسط این رقم گران محسوب می‌شد اما برای پدرم خیلی گران نبود. تلویزیون را روی چهار پایه‌ی چوبی که رویش را مشمع صورتی کشیده بودیم، قرار دادیم. طاقچه بزرگی نداشتیم که روی آن بگذاریم. همه اعضای خانواده بعد از فراغت از کار به آن نگاه می‌کردیم.

برنامه‌های آن موقع شامل رقص و آواز و ترانه بود. بچه‌ها برنامه‌های کارتونی نگاه می‌کردند و بزرگترها بیشتر فیلم می‌دیدند. برنامه تلویزیون عصر و شب بود. اعضای خانواده معمولاً ۸ شب به بعد پای تلویزیون می‌نشستند. اخبار خیلی مهم نبود. اولین تلویزیون که خراب شد پدرم خانواده یک تلویزیون دیگر خرید چون وضعیت مالی‌مان خوب بود و اگر وسیله‌ای خراب می‌شد آن را تعمیر نمی‌کردند و یکی دیگر جایگزینش می‌شد. تلویزیونی که جایگزین شد رنگی بود.

من ۲۰ ساله بودم که ازدواج کردم. بعد از شروع زندگی مشترک تلویزیون نداشتیم و همسرم رادیوی کوچکی خرید که قیمت آن ۵۰ تومان بود. برنامه‌ی قصه ظهر جمعه و قصه شب گوش می‌کردیم و ترانه‌های مختلف را می‌شنیدیم. همسرم بر روی تراکتور کار می‌کرد و حقوقش روزی ۵ تومان بود و زمین‌های دیگران را شخم می‌زد. سال ۶۶ وقتی اولین فرزندم پنج ساله بود یک تلویزیون ۱۲ اینچ قرمز رنگ توشیبا خریدیم. درآمد همسرم کارگری بود به همین دلیل قیمت آن تلویزیون برایمان گران بود. یادم است که هزینه عروسی‌مان حدود ۴۰۰ تومان شد و دو سال طول کشید تا این پول را که قرض گرفته بودیم پس بدهیم. در آن زمان در روستا بانک کشاورزی بود که به زمینداران وام می‌داد. ۵۰۰ تومان به زمینداران بزرگ و ۱۰۰ تومان به زمینداران کوچک. با ۱۰۰ تومانی که وام گرفتیم یک یخچال خریدیم که تا ۴ سال پیش هم سالم بود و کار می‌کرد.

حدود هیجده سال پیش و در سال ۷۹ اولین تلویزیون رنگی ۲۸ اینچ را به قیمت ۲۵۰ هزار تومان خریدیم. مارکش ال‌جی بود. الان هم همان را داریم که روی یک میز تلویزیون نقره‌ای در پذیرایی خانه است. تلویزیون سیاه سفید دیگر مُد نبود به همین دلیل تلویزیون رنگی را خریدیم و البته خیلی برای ما گران بود. دو سه سال قبل از آن همسرم با ۲۵۰ هزار تومان یک سوپر مارکت زد که باعث شد درآمدش خوب شود و خودش تراکتور بخرد. بعد از آن توانستیم تلویزیون سیاه سفید را عوض کنیم.

به خاطر کم‌آبی و از بین رفتن کشاورزی با ۴۰۰ هزارتومان پول، سال ۸۲ به تهران مهاجرت کردیم. زمین‌های کشاورزی به شوره‌زار تبدیل شدند و دیگر قابلیت زراعت نداشتند. وقتی مهاجرت کردیم سه تا تلویزیون سیاه سفید داشتیم که دو تا سالم و یکی خراب بود اما خانه‌ای که در تهران گرفتیم کوچک بود، این تلویزیون‌ها و وسایل اضافه را به یکی از اقوام بخشیدیم. همسرم الان درشهرک اندیشه نگهبان یک شرکت است. امروزه بیشتر برنامه‌های شبکه سه را می‌بینیم و اخبار. از برنامه‌های پزشکی و طب سنتی هم خوشم می‌آید. تلویزیون معمولاً از صبح تا شب روشن است. سال ۹۱ ماهواره خریدیم به قیمت ۱۵۰ هزار تومان و از آن به بعد سریال‌های شبکه جم و اخبار شبکه بی‌بی‌سی را هم پیگیری می‌کنیم.

قبل از ازدواجم به خاطر کار زیاد کشاورزی و دامداری، گوش دادن به رادیو و تماشای تلویزیون چندان مورد توجه نبود و مال زمانی که اعضای خانواده کارهایشان به پایان می‌رسید و دور هم جمع می‌شدند که شبهنگام بود. فصل تابستان، فصل کار زیاد کشاورزی بود و مردان خانواده از ۵ صبح تا ۸ شب کار می‌کردند و برای غذا چند نان فطیر که با روغن حیوانی و شیر درست شده بود به مراه آب یا دوغ به صحرا می‌بردند. مردان خانواده با داس گندم می‌چیدند و جوان‌تر با تور جمع می‌کردند و نزدیک آبادی می‌بردند. در آنجا زنان و دختران گندم‌ها را خرمن می‌کردند که از صبح تا غروب طول می‌کشید. زمستان‌ها دختران خانواده بیشتر قالی می‌بافتند و ماهی یک قالی ۵ متری را تمام می‌کردند. شب‌های زمستان با شب‌نشینی و گفتن داستان و نقل می‌گذشت. با اینکه زمستان کشاورزی تعطیل می‌شد اما باز هم کار زیادی وجود داشت. زنان قالی می‌بافتند و مردان به گوسفندان می‌رسیدند. روزی دو بار گوسفندان را از طویله بیرون می‌آوردند و به حیاط پشتی می‌بردند و داخل آخورها را پر از علوفه می‌کردند. هر چند وقت یکبار هم برای غذای خانواده یک گوسفند سر می‌بریدند. زنان خانواده کارهای زیادی داشتند و روزانه ۱۰۰ کیلو شیر گاو را جابجا می‌کردند، برای اعضای خانواده غذا می‌پختند و از کارگران مزرعه پذیرایی می‌کردند و با پوست گوساله مشک می‌ساختند. برای همین دخترها در خانه به قالیبافی مشغول می‌شدند.

سرگرمی در آن زمان کار بود و کر برایشان نوعی تفریح حساب می‌شد. زمان آزاد وجود نداشت. اگر هم بود به جشن‌های محلی می‌گذشت. مثلاً عروسی مَشک که وقتی برای اولین بار داخل مشکی ماست می‌ریختند دختران همسایه را دعوت می‌کردند و شعر می‌خواندند و با نُقل رنگی و کشمش از مهمان‌ها پذیرایی می‌کردند. در واقع آنقدر کار زیاد بود که زمانی برای تلویزیون دیدن وجود نداشت. زندگی فقط با کار کردن جریان داشت. بعد از یکسال کار، کشاورزان نزدیک عید پول می‌گرفتند و مایحتاج خود و خانواده‌شان را خریداری می‌کردند. در آن زمان پول در دست مردم نبود و ارزش زیادی داشت. نرخ حمام رفتن یک قران بود اما همین را هم اکثراً نداشتند و به جای آن یک عدد تخم‌مرغ یا یک نان به حمامی می‌دادند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *