اسباب راحتی یا زحمت؟

(مصاحبه‌کننده: سهیلا سرتیپی) این مصاحبه با خانمی متاهل، ۳۵ ساله، خانه‌دار، با مدرک دیپلم است. او یک فرزند ۱۱ ساله دارد و در شهر کرج در خانه‌ای ۷۲ متری که متعلق به خودشان است زندگی می‌کند. آشنایی من با این فرد به سال‌های دور بازمی‌گردد و با اینکه ۱۱ سال از من بزرگتر است اما این اختلاف سنی خللی در روابط ما ایجاد نکرده است و همانند دو دوست تمامی حرفا و درد ودل هایمان با هم است. با شناختی که از همدیگر داریم ایشان برای انجام مصاحبه اعلام آمادگی کرد. برای انجام مصاحبه به خانه یشان رفتم. همسرش در یک شرکت کار میکند که ۲۴ ساعت سرکار و ۲۴ ساعت خانه است. این بانو ۱۴ سال از زندگی مشترکشان میگذرد و با یکدیگر تلاش نمودند تا زندگی مناسبی فراهم کنند  و خوشبختانه با تمامی سختی‌ها زندگی آرامی دارند.

وی زنی تمیز و مرتب است و به ظاهر خود و خانواده‌اش بسیار اهمیت میدهد. به نظر او یک زن باید همیشه ظاهری آراسته داشته باشد و خانه و زندگی‌اش مثل «گل» باشد. با وجود شیطنت فرزندش، او را به درستی تربیت کرده است. به‌رغم کارهای خانه و داشتن فرزند، مرتب ورزش میکند و به سلامت خود اهمیت میدهد. رفتار بسیار عاشقانه‌ای با همسر و فرزندش دارد. مهمان نواز و دست و دلباز است به طوری که میشود  در خانه‌اش احساس راحتی کرد. او ساکن یک اپارتمان ۲ خوابه در منطقه گوهردشت کرج است. خانه را با وسایلی ساده  به زیبایی آراسته و در بعصی دیوارها عکس خانوادگی قرار داده است. اتاق پسرش را به دلخواه او چیدمان کرده است. با اینک اتاق یک پسر بچه است ولی شلوغ به نظر نمی‌رسد و تمامی وسایل در جای خودش قرار دارد.

خودش را اینگونه معرفی می‌کند: لیلا هستم متولد ۱۳۶۲ در شهر قدس که در یک خانواده متوسط به دنیا آمده‌ام. پدرم در یک شرکت لاستیک‌سازی کار می‌کرد. فرزند دوم خانواده بودم. تقریبا خانواده ی پرجمعیتی بودیم. یک برادر بزرگتر و دو برادر کوچکتر و یک خواهر که از همه کوچکتر است دارم. در ۱۸ سالگی عاشق پسر همسایمان که دوست صمیمی برادرم هم بود شدم. خانه‌ی انها یک کوچه با خانه ما فاصله داشت من ان موقع دبیرستانی بودم راه مدرسه جوری بود که باید از کوچه آنها رد میشدم. هر روز در راه برگشت به خانه علی را میدیدیم. کم‌کم حس کردم او هم به من علاقه دارد. یک شب مادرم گفت که مادر علی در مورد من صحبت کرده و قرار است آخر هفته برای خواستگاری به خانه ما بیایند. هم خوشحال بودم هم ناراحت. نگران بودم که پدرم با ازدواجمان مخالفت کند چون همسرم سربازی نرفته بود و کاری نداشت. بالاخره بعد از چندین جلسه رفت و امد مادرم پدرم را راضی کرد که موافقت کند چوم مادرم از علاقه بین ما باخبر بود.

 

ما در اسفند سال ۱۳۸۰ عقد کردیم وهفت ماه بعد از عقدمان همسرم به سربازی رفت. حدودا ۳ سال نامزد بودیم. روزهای سختی  را پشت سر گذاشتیم و نگران آینده بودیم و دوست داشتیم هرچه سریع‌تر زندگی مشترکمان را شروع کنیم. چون همسرم پولی نداشت قرار شد که پدرش عروسیمان را برگزار کند. تنها دغدغه من رفتن سر خانه و زندگی خودمان بود به خاطر همین خیلی به جهاز و دکوراسیون اهمیتی نمیدادم و همه را به خانواده‌ام سپردم.

شوهرم به عنوان شیر بها یک تلویزیون و یک کمد ۳ تیکه که وسط آن ویترین بود و یک یخجال خرید. جهاز من شامل دو تخته فرش ۶ متری ماشینی به رنگ لاکی با گلهای قرمز و یک تخته فرش  ۱۲ متری ماشینی آن هم به رنگ لاکی با نقش‌های سورمه ای بود. من خیلی از رنگشان خوشم نمی‌آمد چرا که آن زمان فرش کرم هم مد بود. حتی دوستم که همزمان با هم ازدواج کردیم فرشش کرم رنگ بود. برای اینکه پدرم ناراحت نشود چیزی نگفتم. ۴ عدد پشتی به رنگ لاکی  هم داشتم به علاوه‌ی وسایل دیگر زندکی. به خاطر وضعیت مالی شوهرم مجبور شدیم به خانه پدر شوهرم برویم. یک خانه قدیمی تقریبا ۶۰ .۷۰ متری با دو اتاق تو در تو و یک آشپزخانه کوچک که سقف خیلی بلندی داشت و یک حیاط کوچک که یک گوشه آن دسشویی و گوشه دیگرش زیرزمین بود که حمام آنجا قرار داشت. خیلی ترسناک بود. خانه قدیمی بود ولی همین که اجاره نشین نبودیم از سرمان هم زیاد بود.

جهازم را به سلیقه خودم چیدم. فرش ۱۲ متری را در اتاق جلویی که اتاق مهمان بحساب میامد پهن کردم و پشتی‌ها را دور تا دور چیدم و تلویزیون را کنج اتاق قرار دادم. روی طاقچه آینه شمعدانم را گذاشتم در اتاق پشتی هم فرش‌های ۶ متری را انداختم و رختخواب را درگوشه ای قرار دادم. برای آشپزخانه هم موکت کرم رنگ خریدم. چون تازه عروس بودم مهمان زیادی نمی‌آمد. زمانی که مهمان داشتیم معمولا بزرگترها در اتاق مهمان مینشستند و کوچکترها در اتاق دیگر. برای مهمان سفره را در اتاق پدیرایی پهن میکردم. ولی خودمان همیشه در آشپزخانه غذا میخوردیم. بعضی مواقع که تلویزیون برنامه مورد علاقه‌مان را نشان میداد سفره را در پذیرایی مقابل تلویزیون پهن می کردم. برای مهمان روفرشی نمی‌انداختم چون به نظرم بی‌احترامی به مهمان تلقی میشد. از طرفی هم چون رنگش لاکی بود کثیفی را نشان نمیداد. به خاطر همین از انداختن روفرشی صرف نظر کردم.

برای خواب به اتاق میرفتیم. خیلی دوست داشتم خانه‌مان را عوض کنیم چون خیلی قدیمی بود. بالاخره بعد از گذشت ۲ سال در سال ۱۳۸۵ نقل مکان کردیم به خانه دیگر پدر شوهرم که یک اپارتمان ۹۰ متری بود. خانه جدیدمان یک پذیرایی ۳۵ متری و دو اتاق خواب ۱۲ متری یک آشپزخانه ۱۲ متری داشت. در آشپزخانه یک تراس کوچک هم بود. چون خانه بزرگ بود مجبور بودیم فرش جدید بخریم. دو تخته فرش ۱۲ متری ماشینی کرم رنگ با نقش و نگار کرم فندقی خریدیم. فرش‌های جهازم را  بعد از دوسال شستم. چون تا آن مدت کثیف نشده بود به خاطر ورود به خانه جدید شستم و در اتاق خواب پهن کردم پشتی‌ها را هم در اتاق خواب‌ها گذاشتیم. خانه خالی بود چون وسایلم مناسب خانه قبلی بود و باید جاهای خالی پر میشد.

به دلیل نداشتن پول کافی مجبور شدیم یک دست مبل قهوه ای  معمولی ارزان ۷ نفره بخریم. نشیمن آن از پارچه و بدنه آن چوبی بود رنگ قهوه ای را دوست داشتم و رنگش را من انتخاب کردم و در بالای خانه پشت پنجره قرار دادم. یک پنجره بزرگ بود و برای آن یک پرده سفید با حاشیه قهوه‌ای خریدیم که با رنگ فرش و مبل‌ها همخوانی داشته باشد. وقتی مهمان می‌آمد بزرگترها روی مبل مینشستند. جالب اینجاست که خودمان نیز کمتر از مبل استفاده می کردیم چون خشک بود و نشستن روی آن راحت نبود به خاطر همین روی زمین نشستن را ترجیح می دادیم. بعد ازگذشت ۳ سال از ازدواجمان فرزند  اولمان آرین به دنیا آمد. تا زمانی که آرین چهار دست و پا میرفت فرشها تمیز بود. کم‌کم با بزرگ شدنش فرش‌ها کثیف میشد، غذا میریخت و من با دستمال ابری تمیز میکردم. دیگر مجبور بودم روفرشی بیندازم. فرش کرم هم دردسر خودش را داشت. چند بار روی فرش دسشویی کرد و من مجبور شدم فرش ها را بشویم.

همسرم در مواقعی که فوتبال پخش می‌شد جلوی تلویزیون مینشست ولی موقع فیلم دیدن دراز می کشید و همچنان با وجود مبلمان به صورت قبل عمل می کند. فرزندم هم همانند پدرش رفتار می کرد. وجود مبل با وجود پسرم دردسر ساز بود. آرین دوست داشت از آن بالا و پایین برود و چندین بار نیز از آن افتاد و من همیشه در استرس بودم و حتی بعضی مواقع لجبازی میکرد که غذایش را روی مبل بخورد و چندین بار هم غذایش را روی مبل میریخت و من مجبور بودم سریع تمیز کنم تا لکه روی آن نماند.

آرین ۵ ساله بود که با کلی پس انداز و قرض توانستیم خانه‌ای بخریم. یک آپارتمان  ۷۲ متری. فرشهایم دیگر به درد نمیخورد چون زیاد شسته شده بود و جنسش از بین رفته بود مجبور شدیم فرش جدید بخریم. پذیرایی ۲۰ متری بود به همین علت ۲ تخته فرش ۹ متری ماشینی کرم با گلهای رنگی خریدیم. فرشهای جهازم را به مادرشوهرم دادم که به خانه‌ای که در شهرستان ساخته بود ببرد.

مبل هارا به سمساری دادم چون از مد افتاده بود.  یک دست کاناپه ۷ نفره به رنگ قهوه‌ای  و یاسی کمرنگ خریدم که تنها قسمت نشیمنگاه آن پارچه و بقیه آن چرم قهوه ای تیره بود. در بالای خانه قرار دادیم. این مبل بر خلاف مبل قبلی خیلی راحت بود و ما روی آن احساس آرامش می‌کردیم. یک نهار خوری ۴ نفره چوبی تهیه کرده و در آشپزخانه قرار دادیم که خودمان همیشه روی آن غذا می‌خوریم. تلویزیون را روبروی مبلمان قرار دادیم و گاهی وقتها هنگام تلویزیون تماشا کردن روی آن دراز میکشیم.

برای نظافت فرشها بر خلاف گذشته که در حیاط خانه ها شسته میشد و چون در حال حاضر این امکان در آپارتمان وجود ندارد آن را سالی یکبار به قالی شویی میدهیم. مبلها را نیز با بخارشور تمیز میکنم کارم را خیلی راحت کرده است بر خلاف گذشته که مجبور بودم از دستمال استفاده کنم. مبلمان جدید چون رنگش روشن‌تر بود خیلی باید مراقب بودم ک کثیف نشود. حتی یکبار دختر جاری‌ام روی مبل بستنی ریخت و من سریع با عجله تمیزش کردم. جاری‌ام ناراحت شد و گفت بچه است دیگر، چه کارش کننم؟  ناراحت شد و سریع از خانه رفت. بعد از چند روز همین انفاق در خانه آنها افتاد و آنجا به من حق داد .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *