وسیله‌ی با ارج و قرب

(مصاحبه‌کننده: سمیه یاری‌زاده) این مصاحبه را با آقا جبرائیل، ۵۲ ساله، با تحصیلات ابتدایی انجام دادم که مغازه‌دار و بنا است و ساکن شهریار است اما اصالتاً اردبیلی است. آشنایی من با ایشان بواسطه انجام کارهایی بنایی خانه‌مان شروع شد بعد مدتی فهمیدم در محله سوپرمارکت دارد و از آن به بعد تمام خریدهایمان را از ایشان می‌کردیم، علاوه بر این، با تمام اهل محل رفتار دلسوزانه دارد و در تمام مجالس عروسی و عزا و عیادت از مریض را با همسرشان شرکت میکند حتی اگر برای شرکت در این امر پیمودن  مسافت طولانی و رفتن به شهرستان لازم باشد نیز شرکت میکند برای همین با همه در ارتباط است و این باعث شد آشنایی و رفت آمد خانواده من با ایشان بیشتر و پایدارتر شود، ایشان هميشه پیگیر درس و برنامه‌هایم بود وقتی برای مصاحبه از ایشان تقاضا کردم موافقت کرد. در طول روز به بنایی میرود و همسر و پسرش مغازه را اداره میکنند و عصر تا آخر شب هم خودش در مغازه حضور دارد. من سه شب رفتم جلوی مغازه نشستیم و تا آخر شب در ارتباط با رسانه صحبت کردیم. البته یک شب هم دو نفر از کاسبهای محله بین مصاحبه سر رسیدند و با همدیگر صحبتشان از قدیم گل کرد، بالای مغازه‌اش سه طبقه خانه دارد  که هرکدام شصت متر است. طبقه وسط خانواده‌اش زندگی می‌کنند طبقه پایین مستاجر دارند و طبقه بالا پسر بزرگ و عروسشان زندگی می‌کنند.

متولد ۱۳۴۵ در منطقه انگوت اردبیل هستم. پسر سوم خانواده بودم دو خواهر و دو برادر داشتم. آن زمان با وسایل‌های ابتدایی بازی می‌کردیم و سرگرم می‌شدیم. یکی از بازی‌هایمان (ملا هارای بود) به این شکل که به دوگروه مساوی تقسیم میشدیم، یک گروه داخل خرمن و طویله، انباری و تنور قایم می‌شدند و یک گروه روی زمین میخوابیدند یکی از یارای گروهی که میخوابیدند ملا میشد و دستشو روی سر آنهایی که میخوابیدند می‌گذاشت، بلند میشد و میرفت دنبال آنهایی که قایم شده بودند. یکی از افراد گروهی که قایم شده بودند هم کنار ملا میرفت و همه جا با صدای بلند موقعیت مکانی ملا رو اعلام میکرد تا هرکسی که از او فاصله دارد بدو به سمت گروه ملا برود و آنها را کتک بزند. بچه‌های گروه ملا هم داد میزدند ملا هارای (هارای یعنی کمک) او هم سر می‌رسید واگر ميتوانست به یکی از افراد حریف دیگر لگد بزند، بچه ها متوقف می‌شدند. اگر هم ملا آنها را پیدا می‌کرد به سمت گروه خودش می‌دوید و این دفعه نوبت تیم مقابل بود که بخوابند و یکی ملا شود. این بازی رو حتی تا سه شب انجام می‌داریم و اینطوری سرگرم بودیم.

درس را در مدرسه روستای خودمان خواندم. البته معلم کلاس سوم مریض شد و ما تا چند ماه پیاده به روستای همسایه میرفتیم که حدود ده کیلومتری روستای ما قرار داشت. آن زمان کسی در روستا رادیو نداشت. یک تعمیرکاری ( چراغ زنبوری و علاالدین ، پیراموس) به روستا می‌آمد که او را چیلینگار صدا می‌کردند. تقریبا دو ماه یکبار به روستا می‌آمد و دوروز میماند تا همه تعمیری‌ها را انجام دهد و بعد به روستای دیگر می‌رفت. در روستاها ما فامیل نداشت ولی طی دو روزی که میماند اهالی دعوتش می‌کردند و در خانه‌شان نگه می‌داشتند. در آن زمان برای مهمان ارج و قرب خاصی قائل بودند و همه بهم اطمینان می‌کردند. این آقا با خودش رادیو داشت. یکم از کف دست بزرگتر و مربع بود با مارک توشیبا. پشتش باطری میخورد  و یک مخزن ذغال داشت که هر وقت فرکانس‌ها بهم میخورد با پیچ‌گوشتی با دکمه‌های ذغالی ور میرفت تا درست شود. یک آنتن هم داشت که بشکل عمودی داخل رادیو میرفت و درمی‌آمد. همیشه حین کار آن را از داخل خورجین موتور روس‌اش درمی‌آورد و آهنگ‌های باکویی گوش می‌داد. ما هم دورش جمع میشدیم  و رادیو را نگاه می‌کردیم و به ترانه‌ها گوش می‌دادیم. بعد از تمام شدن کارش رادیو را داخل کیف چرمی می‌گذاشت و دوباره به خورجین برمی‌گرداند. اولین بار در دست او رادیو دیدیم.

یکی دوسال گذشت تقریبا  سال ۵۵ برادرم یک رادیو به قیمت ۳۸۰۰ خرید ، خرید رادیو برای خانواده ما که کشاورز و دامپرور بودیم و جزو طبقه زیر متوسط بودیم سخت بود، برادرم شش ماه کرد تا توانست رادیو بخرد، یک شی خیلی ارزشمند حساب میشد انگاری که یک ماشین لوکس خریده باشیم. یک رادیو مشکی رنگ بزرگ بود و به شکل کیف سامسونت بود از جلو رادیو در داشت که جدا میشد هنگام استفاده آنرا بازمیکردیم و میگذاشتیم کنار ، سمت راستش صفحه رادیو گرام بود چند دیسک گرام داشت که میتوانستیم تعویض کنیم  بالای آن صفحه رادیو بود وکه فرکانس ها رانشان میداد چپ آن جای نوارکاست بود ، دستگاه بصورت خوابیده روی زمین قرار داده میشد نه ایستاده ، بالای کاست چهار دکمه بالا پایین و روشن خاموش یک دکمه قرمز رنگ هم داشت برای ضبط کردن صدا، یک میکروفن هم داشت که صداها با آن ضبط میگردیم که یک ونیم متر سیم داشت، داداشم طرز استفاه را به من یاد داده بود تا وقتی برای کار به تهران میرفت بتوانم استفاده کنم.

رادیو ساعت هشت داستان پخش می‌کرد، کل اهالی روستا از ساعت هفت خانه ما جمع می‌شدند تا گوش بدهند، اگر یه نفر نمی‌آمد ميگفتند خاموش کن تا فلانی هم خودش را برساند، فکر میکردند با خاموش کردن برنامه پخش نمی‌شود. من بخاطر بلد بودنم در روستا پادشاهی می‌کردم وهمه تحویلم ميگرفتند، برنامه حدود یک ربع طول می‌کشید. بعد از آن عده‌ای به خانه برمی‌گشتند و عده‌ای هم می‌ماندند و دور هم می‌نشستیم. برادرم هر وقت به شهر میرفت کاست‌های مختلف میخرید. در ایام شهادت و محرم کاست‌های مرثیه‌خوانی و بقیه ایام انواع ترانه‌های باکویی میخرید. از مرثیه‌ها داستان آن دختر فلجی را از کاست شنیدیم که نزد حضرت رقیه می‌رود و شفا میگیرد و کنیز حضرت رقیه میشود و بعد از مدتی با یزید ازدواج میکند و حضرت را فراموش میکند تا اینکه بعدا صدای آشنای رقیه را از خرابه میشنود و به سمت صدا می‌رود و حضرت را می‌شناسد. قبل از رادیو من این داستان و مرثیه را نشنیده بودم. این مرثیه را در ماه محرم گوش می‌دادیم و عزاداری میکردیم، روستا آنقدر خلوت بود که وقتی رادیو را روشن میکردیم، صدای آن تا روستای همسایه می‌رفت و آنها هم از آن مرثیه استفاده می‌کردند.

باطری رادیو را هم از مغازه‌ای که در روستا بود می‌خریدیم فکر کنم قیمت آن ۲۱ ریال بود. قبل از رادیو اذان‌گوی مسجد اذان می‌گفت، اذان صبح و مغرب  را از روی ستاره‌ها می‌فهمیدند ولی اذان ظهر را نميدانم. اعیاد و شهادت‌ها را هم رساله‌خوان و ملای روستایمان ميگفتند. بعد از آمدن رادیو، اذان را از آنجا گوش می‌دادیم. اخبار ساعت هشت شب پخش میشد. تک وتوک افراد باسواد اخبار گوش میدادند و صحبت از اخبار در زندگی روزمره کمرنگ بود. رادیو را روی طاقچه می‌گذاشتیم و موقع استفاده پایین می‌آوردیم. خیلی برایش احترام قائل بودیم. مادرم یک تشکچه برایش درست کرده بود و رادیو را روی آن می‌گذاشتیم، طاقچه هم پرده داشت و وقتی روی طاقچه می‌گذاشتیم پرده را می‌انداختیم، گاهی وقتها می‌آمدند تا برای عروسی  امانت ببرند ولی به کسی نمیدادم و خودم با رادیو میرفتم در  عروسی شرکت می‌کردم و نوار کاست شاد می‌گذاشتم و همه با لباس محلی می‌رقصیدند.

یک سال در روستا دعوای قبیله‌ای پیش آمد. ما در آنجا غریب بودیم و ریشه پدر آبا و اجدادی نداشتیم. پدرم گفت ما اینجا دعوایمان بشود کسی نیست هواداری‌مان را بکند و چند سال دیگر که پسرهایم بزرگ شوند به مشکل برمی‌خوریم. بار زدیم و آمدیم اردبیل خانه ساختیم. رادیو را هم تقریباً تا سال ۵۸ استفاده کردیم کم کم از مد افتاد و به وسیله معمولی تبدیل شد. یک گوشه‌ی حیاط ماند و باد وباران روی آن می‌ریخت. در محله ما یه ارابه‌چی بود که ظرف و ظروف رادیو میفروخت. مامانم این رادیو ضبط را با یه رادیو کوچک عوض کرد و چون هم اندازه و هم شکل سر گربه بود به آن رادیو گربه می‌گفتیم. قرمز رنگ بود و باطری میخورد، روی طاقچه می‌گذاشتیم. چون کوچک بود موقع استفاده تو دست همه می‌چرخید به دو ماه نرسید که خراب شد.

من و پدرم و برادرم کار می‌کردیم و وضعمان کمی بهتر شده بود و می‌توانستیم با کار کردنمان یک رادیو آیوا بخریم و خیلی فشار اقتصادی نداشت.  برادر بزرگم که  با خانواده اش زیرزمین زندگی میکردند، برای خودشان رادیوضبط آیوا خرید، آیوا نسبت به رادیو قبلی جمع و جور تر بود هم باطری میخورد و هم دوشاخه داشت. دیگر ارزش سابق را نداشت که بخواهند آن را روی تشک نگه دارند چون هم عادی شده بود و هم در اکثر خانه‌ها وجود داشت. برای همین رادیو را روی زمین میگذاشتند، رمان و داستان‌های فارسی و خارجی از دوازده شب بعد پخش می‌شد که اکثرا نگهبان‌ها گوش میدادند، ما هم دیگر سرکار میرفتیم و برای همین رادیو کاربرد خودش را برای سرگرمی ما از دست داده بود. یک مدت در اردبیل کارمیکردیم گاهی هم می چند ماهی تهران کار کردیم و برمیگشتیم. دیگر با دسترسی آسان به کاست، برنامه رادیو را گوش نمیدادیم و کاست‌های مختلف می‌خریدیم.

سال ۵۹ تلویزیون سهمیه‌ای میدادند شب اول رفتم نوبت گرفتم و صف ایستادم. تا صبح آنجا بودم صبح که آمدند شماره بدهند شلوغ بود و صف به هم ریخت و بر سر نوبت دعوا شد و به کسی نمره ندادند، شب دوم رفتم دوباره تا صبح نوبت گرفتم ولی دوباره شماره ندادند گفتند فردا صبح تو استاديوم شماره میدهیم. دوباره شب رفتم نوبت بگیرم فصل پاییز اردبیل فوق العاده سرد و سوزناک است مخصوصا شبهایش، با افراد دیگر لاستیک پیدا میکردیم و تا صبح دور آن می‌نشستیم تا یخ نزنیم، صبح به خاطر جمعیت زیاد از سه طرف شماره میدادند و بالاخره شماره گرفتم و به منزل برگشتم. تعاونی هر ماه تعدادی تلویزیون می‌آورد پایگاه و قرعه‌کشی میشد هر کسی میرفت  پایگاه محله خودش. هفت هشت ماه طول  کشید تا بنام ما دربياید. من تهران کار میکردم، پدرم رفته بود و هزینه تلویزیون را داده بود و به خانه آورده بود. ولی باین حال همیشه ميگفت تلویزیون را جبرئیل خریده، چون من چند شب تا صبح توی صف ایستاده بودم، اینطوری می‌گفت.

مارک تلویزیون توشیبا و قرمز رنگ بود، سمت راست کلیدهایش بود ، آنتن هم داشت که بطور افقی پشت تلویزیون قرار میگفت و موقع باز کردن  آنتن بصورت عمود قرار میگرفت. برایش سه متر آنتن بالای پشت بام درست کردم و از شش طرف سیم آنتن به اطراف  بسته بودم  تا با حرکت باد واژگون نشود. اوایل که روشن میکردیم همه با ذوق نگاه می‌کردیم. مادربزرگم میگفت یک وسیله ای هست که شکل آدما را داخلش نشان می‌دهد یا یکی میگفت هرجا بلند می‌شوم و میشینم از تلویزیون مرا نگاه میکنند، بقیه هم میگفتند نه ما را نگاه می‌کند. دو کانال داشت و از ساعت دوازده به بعد هیچ برنامه‌ای نبود و کلا برفک نشان می‌داد، در طول روز هم بیشتر فیلم سینمایی نشون میداد. بردم تعمیرگاه و دستگاهی که اسمش (کام ویاکتور) بود به آن وصل کردند، با آن دستگاه میشد کانال دیگر را هم گرفت ولی باید آنتن ۹ متر میشد. با لوله آب نه متر لوله درست کردم و آنتن را به آن وصل کردم. برنامه موسیقی ترکی را حالا دیگر تصویری میدیدیم. داخل خانه خیلی نگاه نمی‌کردند چون بی‌حجاب داشت، از اخبار هم چیز زیادی نمی‌فهمیدند چون فارسی بود.

روزها هم بچه برادرم به خانه ما می‌آمد و برنامه کودک میدیدند. یک چهارپایه چوبی درست کرده بودم برای زیر تلویزیون، چون تو هال  پنجره داشتیم نور روی تصویر تلویزیون می افتاد برای همین آن را در اتاق روبرو می‌گذاشتیم. من تو اتاق دراز میکشیدم جلو تلویزیون، بقیه هم از توی پذیرایی نگاه میگردند.گاهی باد می آمد و آنتن بهم میخورد ميرفتم  بالا پشت بام و ساعتها می‌ماندم بالا. خواهرمم توی حیاط می‌ماند و وضعیت را به من میگفت. وقتهایی که تلویزیون خاموش بود روی آن پارچه تور می‌نداختیم.

سال ۱۳۶۴ رفتم سربازی، سه ماه آموزشی سلماس ارومیه افتادم بعد اون پیرانشهر ارومیه رفتم. کسی حق استفاده از رادیو نداشت ميگفتند چون موج دارد موج بی‌سیم را میگیرد و قدغن بود. یک روز برایمان دستگاه ویدیو و تلویزیون آوردند و فیلم آمریکایی جنگی گذاشتند که یک نفر بصورت فردی جنگ میکرد، بخاطر شهادت پسر عمه‌ام خیلی تحت تاثیر بودم و با ديدن این فیلم روحیه جنگ طلبی و شجاعتم بیشتر شد. وارد منطقه جنگی شدم من در خط مقدم مسئول حمام بودم. یک اتاقک بود که آب گرمکن نفتی داشت هرروز یکبار یه گروه برای حمام می‌آمدند. صبح روشن و شب خاموش می‌کردم. تلفن قورباغه ای داشتم ، زنگ میزدم به سر گروه و میگفتم نوبت فلان دسته است دونفر دونفر بفرستید برای حمام.

ما در دامنه کوه مستقر بودیم جایی که بمبی آنجا نمی افتاد. در آنجا یک میدان درست کرده بود  و گاهی که سرمان خلوت بود والیبال بازی میکردیم، یک بار تکیه داده بودم به آمبولانس و داشتم به این فکر میکردم که چطوری توپ را باد بزنم آمبولانس ناگهان حرکت کرد و پشتم خالی شد. با تعجب به پشت آمبولانس نگاه کردم. یکی از مجروح ها را تویتا آورد و منم کمک کردم تا  انتقال بدیم به آمبولانس ، آمبولانس هم بعد چند لحظه شهید آورد. آن مجروح را که دیدم خیلی حالم بد شد یک دست و یک پا و قسمتی از شکمش تکه تکه شده بود. تا یک هفته روحیه‌ام را باخته بودم و نمی‌توانستم آب و غذا بخورم. بچه‌های دیگر میگفتند بیا از گرسنگی میمیری ولی من دست خودم نبود، من نمیتونستم بخورم و بقیه هم بخاطر من نمی خوردند. در فضای جنگ و آن حال و هوا خیلی محبت زیادی جریان داشت. کسی کسی را نمی‌شناخت و گاهی اسم طرف مقابل را نمی‌دانست اما بقدری بهم محبت داشتند که مانندش رو جایی ندیدم و زبانم از توصیفش ناتوان است.

بعد دوماه منطقه لولان کردستان رفتم و اونجا خط نگه دار بودیم اگر دشمن حمله میکرد دفاع میکردیم. دوسه ماه یکبار به مرخصی می‌آمدم. رسانه ها تقریبا کاربرد سابقشان را از دست داده بودند و اکثر مردم پیگیر اوضاع سیاسی بودند دل و دماغ سرگرمی های دیگر را نداشتند. همه مردم جمع میشدند کنار هم کار می‌کردند و برای جبهه و لباس و خوراکی میفرستادند، شب همه به قهوه خانه می‌رفتند و در آنجا اخبار گوش میدادند و راجع به آن حرف میزدند.  سربازی من تمام شد و به شهرم برگشتم.  جنگ سال ۶۷ تمام شد  و روزی که جنگ تمام شد و قطعنامه امضا شد من با دخترخاله ام ازدواج کردم ، جهیزیه دخترخاله ام (کاسه ، بشقاب، استکان ، قندان ، زیر سیگاری، رختخواب ، (از هر کدام یک دست ) و یک کمد بود.

در خانه پدری‌ام و در همان اتاقی که تلویزیون را میگذاشتم زندگی مشترکمان را شروع کردیم. مدتی بعد تلویزیون بیست و یک اینچی خریدم مارک تماشا، برنگ مشکی، کنترل داشت، چون رنگی بود همه خیلی خوشحال بودیم و برایمان جالب بود، دو نفر از دوستانم آمدند و تا سه شب جلو و دورتا دور تلویزیون، مشمع که ضخیم تراز سلفون بود چسب زدیم فقط پشت تلویزیون بدون مشمع و چسب بود. در دهه هفتاد تبلیغات شروع شد، من بقالی داشتم و وقتی میرفتم از بازار عمده خرید کنم عده ای می آمدند و به عمده فروش ها پیشنهاد میدادند که فلان قدر پول بده ما محصولات شما را در تلویزیون تبلیغ کنیم.

تلویزیون ما سال ۷۴ خراب شد. دوسال بعد تلویزیون اطلس ۲۱ اینچی مشکی ، دوشاخه ، کنترل دار خریدم. سال ۷۹ بقالی را جمع کردم و به تهران آمدم ، بعد مدتی تلویزیون را به یکی از همسایه هایم فروختم ، هر کسی میدهد و مشتری می‌شد می‌فروختم و نو میخریدم  ، چون وضع مالی‌ام خوب بود. این سری یک تلویزیون شهاب خریدم. تبلیغات از دهه هشتاد تقریبا بیشتر شد و رفته رفته مصرف گرایی را رواج داد، هواشناسی هم وضع هوا را اعلام می‌کرد، علاوه آن برنامه‌های مذهبی و آشپزی و  برنامه مسابقات سرگرم کننده  و سخنرانی‌های آقای قرائتی را می‌دیدیم. تلویزیون مرکز توجه قرار گرفته بود و شبها که از سرکار  به خانه می‌آمدم با خانواده دور هم می‌نشستیم و از برنامه‌ها استفاده میکردیم. در اعیاد و شهادت‌ها و ماه محرم  از برنامه و فیلمها استفاده میکردیم، تلویزیون را داخل هال گذاشته بودیم تا خانوادگی برنامه ببینیم و هم اینکه اگر مهمان آمد با ما برنامه ببیند. از اواسط دهه هشتاد ماهواره آمد و ماهواره خریدم ، دهه نود هم  ال سی دی مد شده بود و همه برای چشم و هم چشمی تلویزیون ال سی دی میخریدند ، من نیز میز تلویزیون شیشه‌دار را فروختم و تلویزیون را داخل مغازه گذاشتم  و یک ال سی دی خریدم با میز کوتاه. خانمم تلویزیون و میز تلویزیون قبلی را بیشتر تمیز میکرد و زمان زیادی طول میکشید تا لک ها تمیز شوند ولی ال سی دی و میز ال سی دی را گاهگاهی با دستمال معمولی یا جادویی به آسانی تمیز می‌کند. امروزه تلویزیون محبوبیت خود را ازدست داده و وقتی شبها دور هم جمع میشویم هرکسی بکاری مشغول است یا بیشتر سرگرم گوشی‌هایشان هستند و خیلی کم برای دیدن یک برنامه همه دور قاب تلویزیون مینشینیم  و تماشا میکنیم.

عکس: تعمیرکار رادیوهای قدیمی، اصفهان، منبع عکس: ویژه نامه «رادیو ملی ایران» صفحه ۲۴۶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *