وسیله حفظ آبرو

(مصاحبه‌کننده: سهیلا سرتیپی) من متولد سال ۱۳۴۰ در شهر تهران هستم. پدرم در بقالی که مال خودش بود کار میکرد. از لحاظ مالی، طبقه متوسط بودیم. سه برادر بزرگتر از خودم دارم و بچه ی اخر خانواده هستم. در سن ۱۴ سالگی با پسر دوست پدرم ازدواج کردم. آن زمان رسم نداشتند دختری زیاد نامزد بماند به خاطر همین بعد از ۱ ماه با مقداری جهاز که پدرم تهیه کرده کرده بود به خانه بخت رفتم ودر طبقه پایین خانه مادرشوهرم زندگی را شروع کردم. خانه مان حدوداً ۴۰ متر بود که یک اتاق و یک پذیرایی داشت. داخل پذیرایی فرشی ۹ متری همسرم که  به عنوان شیربها خریده بود را انداختند. چون رسم خانواده همسرم این بود که جهاز را خانواده داماد میچیدند. یک فرش دستبافت با گل های رنگی که بیشتر گلها به رنگ قرمز بود. در اتاق، فرش دستبافت ۶ متری با طرح سنتی به رنگ قرمز  که مادر بزرگم به عنوان سر جهیزیه برایم آورده بود را انداختم. چهار عدد پشتی قرمز رنگ را در قسمت بالای پذیرایی گذاشتم (برای مهمان) روی پشتیها پارچه سه گوش سفید رنگ گلدوزی شده انداختم و یک صندوقچه چوبی که در آن چادر بله برون و پارچه هایی که مادرشوهرم هدیه بله برون آورده بود قرار داشت. سجاده سفید و چادر نمازم هم داخل صندوقچه بود و صندوقچه را در گوشه ای قرار دادند.

رختخوابم را در اتاق گذاشتند و رویش پارچه سفید ساده انداختند. زندگیمان را در زمستان سال ۱۳۵۴  در بهمن ماه شروع کردیم. برای غذا خوردن همیشه به خانه مادرشوهرم میرفتیم خانواده همسرم عقیده داشتند که عروس تنها برای خوابیدن به خانه خودش برود  و باید تمامی روز را در خانه مادرشوهر سپری کند  چون همسرم تک پسر خانواده بود انتظاری بیشتری از او داشتند. دوست داشتند همیشه در کنارشان باشد. من بابت این موضوع خیلی ناراحت بودم و بارها سر این مسئله با همسرم جرو بحث داشتیم و او هم میگفت مادرم هست من نمیتوانم این دلخوشی را از اون بگیرم و من دیگر حرفی نمیزدم. برای مادرشوهرم از شهرستان مهمان زیادی می‌آمد .تعدادی از مهمان ها برای خواب به خانه ما می‌آمدند و من جای انها را در پذیرایی که تقریبا جای ۴٫۵ نفری میشد می انداختم. معمولاجای  تازه عروس ها را در اتاق میانداختیم و خودمان برای خواب به خانه مادرشوهرم میرفتیم.

تقریبا ۱ سالی به این روال زندکی کردیم تا این که اولین سالگرد ازدواجمان تصمیم گرفتم که شام را در خانه خودمان بخوریم. این موضوع را به مادر شوهرم گفتم و او با دلخوری و ناراحتی قبول کرد. همسرم در حجره فرش فروشی پدرش کار میکرد و شب ها ساعت ۸ به خانه میامد. آن شب وقتی شوهرم آمد، طبق روال همیشگی به خانه مادرش رفت و گمان میکرد من همانند روزهای قبل آنجا منتظر او هستم. سراغ مرا از مادرش گرفت او گفت که در خانه خودتان منتظر تو است. همسرم هراسان آمد و فکر کرد بین من و مادرش شکراب است. وقتی ماجرا را گفتم خوشحال شد و آن شب یک شب به یاد ماندنی برایمان شد و از آن شب به بعد همسرم راضی شد که با خانواده‌اش صحبت کند و مادرش راضی شد ما در خانه خودمان باشیم.

ما همیشه غذا را در اشپزخانه میخوردیم و وقتی مهمان میامد سفره را در پذیرایی پهن میکردم. من دوست داشتم وقتی مهمان می‌آید روفرشی پهن کنم که فرش کثیف نشود حتی یکبار که خانواده همسرم به خانه‌مان آمدند روفرشی  انداختم که مادرشوهرم خیلی ناراحت شد و گفت نترس ما بچه نیستیم که فرشت را کثیف کنیم، من هم خیلی ناراحت شدم و دیگر روفرشی ننداختم. فرش دستبافت شستشویی سختی دارد به خاطر همین مراقب بودم کثیف نشود. معمولا همسرم به بچه‌ها میگفت در حیاط بازی کنند. اگر چیزی روی فرش میریخت با دستمال پاک میکردم.

در بهار ۵۶ فرزند اولم کمیل به دنیا امد. دیگر باید بیشتر مراقب بودم حالا با وجود فرزند سختر میشد. چند باری فرش را کثیف کرد مادرشوهرم گفت بچه است شیر میخورد تمیز است.ولی من گفتم نه باید بشوریم و فرش را در حیاط با مادرشوهرم شستیم. معمولا آن زمان موقع فرش شستن همه دور هم جمع میشدند بچه ها در حیاط مشعول بازی بودند، مادرشوهرم غذا درست میکرد و من و خواهر شوهرم فرش را میشستیم. بعد از گذشت تقریبا ۱۰ سال من دو دختر دیگر به نام های ازیتا  و هدیه هم داشتم، در این مدت پدر شوهرم به رحمت خدا رفته بود و تصمیم گرفتند که خانه را بفروشند و سهم هریک از بچه هارا بدهند. وقتی خانه فروخته شد ما تواتستیم یک خانه ۶۰ متری در خیابان نزدیک خانه مادریم بخریم. فرشی ک همسرم به عنوان شیر بها خریده بود را به مستحق دادیم چون با وجود ۳ فرزند تقریبا کهنه شده بود وفرش اتاق را در پذیرایی انداختم چون ۶ متر بود مجبور شدیم گلیم بخریم و دورتادور بنداریم که فرش خالی نباشد. گلیم به رنگ ابی و قرمز. در اتاق هم فرشی که پدرم به عنوان چشم روشنی اورده بود انداختم. یک فرش ۶ متری ماشینی به رنگ لاکی. بچه ها خیلی دوست داشتن مبل بخریم چون در خانه دوستانشان دیده بودند. من همسرم را راضی کردم و با کمک پس انداز اندکی که داشتم توانستیم که مبل بخریم. یک دست مبل خریدیم .مبل ۷ نفره قهوه ای تمام چوب که بیشتر شبیه صندلی های نهار خوری امروزی بود و آن را بالای پذیرایی چیدیم. پشتی های جهازم را چون کهنه شده بود در اتاق گذاشتم و ۴ عدد پشتی جدید خریدم و در پایین پذیرایی قرار دادم.

شوهرم مدام غر میزد که مبل چیه ادم راحت نیست، جاگیر است. وقتی مهمان می‌آمد معمولا مردهای فامیل روی مبل و زنان و بچه ها پایین اتاق روی زمین می‌نشستند. برای سفره انداختن مردها در پذیرایی و زنان و بچه ها در اتاق غذا می‌خوردند. برای خواب، بچه هایم در اتاق میخوابیدند من و همسرم در پذیرایی. تو این مدت باز هم سالی یکبار فرش را در حیاط میشستم. بعد از این که پسرم به سربازی رفت ما خانه‌مان را فروختیم و یک خانه ۱۰۰ متری با یک حیاط بزرگ خریدیم. پذیرایی خانه بزرگ بود و دو اتاق بزرگ داشت به همین خاطر باید فرش میخریدیم، فرش ها و پشتی ها را به سمساری دادیم و ۲ فرش ۱۲ متری لاکی خریدیم و در پذیرایی پهن کردیم مبل‌ها را هم در بالای پذیرایی جا دادیم. یکی از اتاق هارا اتاق کار خودم (خیاطی) کردم و گلیم های قبلی را دراتاق انداختم. وقتی قرار شد برای دخترانم خواستگار بیاید به همسرم گفت که مبل‌ها خیلی کهنه شده‌اند و باید عوض کنیم، آبرویمان می‌رود. یک دست مبل ۹ نفره زرشکی خریدیم و مبل‌های قبلی را دور انداختیم. چون رنگ مبل‌های جدید روشن بود، روی آن  پارچه سفید می انداختم که کثیف نشود و وقتی مهمان می‌آمد پارچه را برمیداشتم. هروقت کثیف میشد با دستمال پاک میکردم. این وسایل را تا سال ۹۰ داشتم اما به اصرار دخترانم عوض کردم میگفتتد از مد افتاده کی الان فرش قرمز داره. .بالاخره راضی شدیم فرش و مبل‌ها را به خانه ای که در شهرستان داشتیم ببربیم و ۲ فرش ۱۲ متری ماشینی به رنگ کرم قهوه ای  به انتخاب دخترم و یک دست مبل ۹ نفره راحتی نسکافه ای بخریم ک رنگش با فرش جور در بیاید. خودمان همیشه روی مبل مینشینیم حتی موقع تماشای تلویزیون. در اصل دیگر به روی مبل نشستن عادت کرده‌ایم و نشستن روی زمین برایمان سخت است. وقتی نوه هایم می آیند پارچه ای روی مبل ها می اندازم تا کثیف نشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *