جامعه‌شناسی پسماند

سوزا، ژیل، ۲۰۱۲، مترجم: شایسته مدنی، ۲۸۰۰ کلمه

جامعه‌شناسی در مطالعه‌ی جامعه، اصولاً با مشاهدات تجربی جامعه، پرده‌برداری از الگوها و تقسیمات فضایی، جنسیتی، طبقاتی، قومی و نژادی درگیر است. این رشته به‌طور ویژه مناسب تجزیه و تحلیل تقسیمات اجتماعی- اقتصادی، تحرک اجتماعی و انحراف است که همه‌ی این موارد از طریق مطالعات پسماند می‌تواند روشن شود.

همه‌ی جوامع ضایعات دارند. اما با وجود این واقعیت که همه‌ی جوامع کار و عبادت می‌کنند و بیمار می‌شوند و ما جامعه‌شناسی کار، دین و پزشکی داریم، پسماند به‌عنوان موضوع مطالعات جامعه‌شناختی متأخر است. هرچند هنوز حوزه‌ی جدیدی است، اما دیدگاه‌های گسترده در جامعه‌شناسی پسماند قابل‌توجه بوده و مطالعات پسماند در سایر علوم اجتماعی (در درجه نخست جغرافیا، انسان‌شناسی و علوم سیاسی) و حتی علوم انسانی (تاریخ، فلسفه و ادبیات) حاوی اطلاعات مفیدی است. همه‌ی این رویکردها در جامعه‌شناسی پسماند یک فرض اصلی دارند و آن اینکه آنچه مردم به عنوان «پسماند» می‌شناسند در زمان، مکان، فرهنگ و گروه‌های اجتماعی متفاوت است؛ به بیان دیگر، پسماند به لحاظ اجتماعی ساخته می‌شود.

ساختار اجتماعی پسماند

پسماند معمولاً از طریق واژه‌های متضاد تعریف می‌شود: کارایی/ ناکارآمدی، مفید/ بی‌فایده، نظم/ بی‌نظمی، نفع/ ضرر، تمیز/ کثیف، زنده/ مرده یا پرثمر/ بی‌بار. ساختار اجتماعی پسماند که پایه و اساس مطالعات علوم اجتماعی پسماند را تشکیل می‌دهد بر این عقیده است که تنوع در تعریف به دلایل فرهنگی و اجتماعی است. در کل در کشورهای سرمایه‌داری از گذشته، پسماند نوعی بی‌فایده و مضر بودن تعریف شده و ذهنیتی را به‌وجود آورده است که به جای نگهداری، بازیافت و استفاده‌ی دوباره از پسماند، آن را دور بیندازد. در عوض در جهان در حال توسعه و در کشورهای سوسیالیست سابق، پسماند باارزش و سودآور دیده شده است که منجر به صرفه‌جویی بیشتر و تلاش برای به‌دست آوردن پول از مواد دورریز است. برخی این تفاوت نگرش را به میانگین بالاتر استاندارد زندگی و فراوانی کالاها در کشورهای سرمایه‌داری نسبت می‌دهند و برخی رویکردهای علوم انسانی، نگاه منفی به پسماند را ویژگی کلی مدرنیته می‌دانند.

گذشته از شناخت پسماند به‌عنوان یک طرف از این دوگانگی‌ها، بسیاری از پژوهشگران حوزه‌ی پسماند به مفهوم مشهور مری داگلاس اشاره می‌کنند که کثیفی را «ماده خارج از مکان» می‌داند. برچسب پسماند یا کثیفی اشیا صرفاً به دلیل ترکیب فیزیکی و عینی‌شان نیست، بلکه به این دلیل است که مکان قرارگیری‌شان مطابق با مفاهیم غالب بر نظم و قواعد حاکم بر زندگی روزمره نیست.

برخی عقیده دارند اطلاق واژه کثیفی به پسماند توسط ماری داگلاس به دو دلیل درست نیست. یکی از استدلال‌ها که توسط ماریتن اُبرین[۱] مطرح شده این است که جوامع مدرن با توجه به مفهوم نظم، همان تجانس و همسانی موجود در فرهنگ‌های سنتی را نشان نمی‌دهند که در مطالعه‌ی داگلاس از مفهوم معروف کثیفی برآمده است. دلیل دیگر برای به چالش کشیدن فرمول‌بندی داگلاس این است که با یکسان فرض کردن پسماند با کثیفی، فوری سویه‌ی منفیِ دوگانه‌های متضاد که پیش از این گفتیم به پسماند داده می‌شود که این نه تنها در تضاد با تجربه‌ی بسیاری از فرهنگ‌های غیرغربی است بلکه یافته‌های مردم‌نگارانه در غرب نیز خلاف آن را نشان می‌دهد. در حالت دوم، شیوه‌های هدر دادن به معنی تبدیل اشیا باارزش به زباله نیست، بلکه حرکتی غیرخطی و غالباً برگشت‌پذیر از اشیا طی مراحل مختلف اعم از متروکه شدن، واگذاری و دورانداختن است. بنابراین پسماند می‌تواند مفهومی بینابینی یا حاشیه‌ای باشد و بسته به عوامل مختلف فیزیکی یا اجتماعی می‌تواند ارزشمند یا بی‌ارزش تلقی شود.

با وجود این ساختار اجتماعی پسماند به تغییرات تاریخی و فرهنگی- جغرافیایی محدود نیست بلکه می‌تواند در همان جامعه تنوع داشته باشد. مطالعات در سطح خُرد نشان داده است که طبقه‌ی اجتماعی می‌تواند بر چیزهایی که افراد و خانواده‌ها دور می‌اندازند و کاری که با وسایل اضافی‌شان انجام می‌دهند، اثر بگذارد. مثلاً نیکی گرگسون[۲] در مطالعات مردم‌شناختی خود در انگلستان دریافت افرادی که از منابع کمتری برخوردارند تمایل دارند وسایل مورد نیاز را خریداری کرده و نگه دارند و در صورت نیاز، آن‌ها را تعمیر کنند. در حالی که انتظار بر این است مصرف‌کنندگان ثروتمند کالاهای خوش‌ساخت و بادوام‌تری بخرند و دورریز کمتری داشته باشند، اما پدیده‌ای که تورشتاین وبلن «مصرف متظاهرانه» و «اتلاف متظاهرانه» نامید، خلاف این را نشان می‌دهد. او عقیده داشت ثروتمندان به شکل افسارگسیخته‌ای مصرف می‌کنند تا ثروت و موقعیت خود را نشان دهند. در ابتدای قرن بیست و یکم، افراد نه‌تنها برای اعلان پیشینه‌ی اجتماعی‌شان، بلکه برای اظهار هویت‌شان اسراف می‌کنند، که نشانگر آگاهی نسبت به گرایشات مصرفی جدید و حتی پر کردن خلاء خاصی در زندگی فرد است. دور باطل در مصرف، افراد را به همین دلایل به سمت خرید بیشتر سوق می‌دهد، اما برای تهیه‌ی دوباره و دوباره‌ی چیزها، افراد باید سخت‌تر کار کنند و وقتی سخت‌تر کار می‌کنند، زمان و انرژی کمتری برای تعامل معنادار انسانی دارند که با مصرف و هدر دادن بیشتر سعی می‌کنند آن را جبران کنند.

نابرابری‌های اجتماعی در موضوعات پسماند

به‌طور کلی مطالعات تاریخی و جامعه‌شناختی زباله نشان داده است که کارهای کثیف با دستمزد پایین شامل جمع‌آوری، حمل‌ونقل، انتخاب، استفاده‌ی مجدد و بازیافت، توسط فقیرترین و در حاشیه‌ترین اقشار جامعه انجام می‌شود. این بدان معنی نیست که تولید کالاهای جدید از فرآورده‌های جانبی سودآور نیست –غالباً و واقعاً این‌گونه است- اما این سودآوری به‌ندرت نصیب کسانی می‌شود که کار پسماند شرکت‌ها متکی بر آن‌ها است. این معمولاً به این دلیل است که فقرا نه تحصیلات دارند نه ابزار و نه دارایی‌های دیگر که با آن زندگی کنند و اغلب دریافته‌اند که زباله تنها منبع در دسترس و رایگان است. مثلاً در کلان‌شهرهای غربی، بسیاری از افراد بی‌خانمان با باقی‌مانده‌ی ته بطری‌های دور ریخته‌شده زنده می‌مانند. حتی وقتی یک پسماند خاص طالب دارد و سود حاصل از جمع‌آوری آن دائمی و به‌اندازه‌ی کافی زیاد است، شرکت‌های خصوصی و تخصصی مسئول جمع‌آوری، انتخاب و استفاده‌ی مجدد از آن را بر عهده می‌گیرند. این در حال حاضر یک روند متداول در جهان در حال توسعه است و مطالعات مختلف نتیجه گرفته‌اند علاوه بر از بین بردن منبع مهم برای معیشت فقیران شهری، خصوصی‌سازی خدمات پسماند، پیامدهای منفی زیست‌محیطی دارد. یکی از پیامدها این است که انتخاب پسماند از وقتی مکانیزه شده و نسبت به زمانی که توسط انسان انجام می‌شد، دقیق و کامل نیست و این مزیت قائل شدن در جمع‌آوری پسماند برای دفن کردن یا سوزاندن، موجب می‌شود انگیزه‌های اقتصادی برای نجات دادن برخی مواد غیرسودآور و در کل کم کردن میزان پسماند و بازیافت آن کاهش پیدا کند.

در برخی از جوامع صرفاً طبقه‌ی اجتماعی نیست که تعیین می‌کند چه کسی مشاغل مرتبط با پسماند را در اختیار داشته باشد بلکه نژاد، قومیت یا مذهب نیز تعیین‌کننده است. در اروپای شرقی مردم روما[۳] (به صورت محاوره کولی‌ها) هستند که مسئول جمع‌آوری مبلمان مستعمل، پوشاک، فلز و حتی ضایعات مواد غذایی هستند. در مصر، زابالین‌های مسیحی[۴] در جمع‌آوری پسماند خانگی تخصص دارند و از آن برای تغذیه‌ی خوک‌هایشان استفاده می‌کنند که برایشان منبع غذایی و درآمد است. اکثر مصری‌ها، پیرو رژیم غذایی مسلمانان هستند و گوشت خوک نمی‌خورند به همین دلیل کار زبالین‌ها به شکل مضاعفی کثیف به‌نظر می‌رسد. در ایالات متحده امریکای معاصر، امریکایی‌های آفریقایی‌تبار اکثریت نیروی کار را در کارخانه‌های بازیافت را تشکیل می‌دهند و در انتخاب پسماندهای شهری با خطرات شغلی بسیاری روبرو هستند.

مطالعات آسیب‌شناختی نشان داده است بین بیماری سرطان و سایر بیماری‌ها در جوامع پیرامون و نزدیک به مکان‌ها تفکیک پسماند ارتباط وجود دارد. خوشه‌های سرطانی و این مکان‌های تفکیک سمی در محله‌هایی بیشتر است که سفیدپوستان و افراد مرفه کمتر در آن ساکن هستند. نمونه‌ی مشهور، خیابان سرطان در لوئیزیانا است. چیزی که نژادپرستی محیطی نامیده شده و موضوعی بحث‌برانگیز در جامعه‌شناسی محیط‌زیست امریکا بوده است.

بسیاری از مطالعات آماری ثابت کرده است که رنگ پوست یک فرد بیشتر از میزان درآمد، با مضرات ناشی از زباله‌های سمی ارتباط دارد. با این حال ارزیابی این ارتباط منجر به تقسیم جامعه‌شناسان محیط‌زیست شده است. برخی معتقدند همبستگی‌ها تنها نشان می‌دهد چه چیزهایی با هم اتفاق می‌افتد و نشان نمی‌دهد کدام متغیر نخست اتفاق افتاده است، به بیان دیگر، رابطه‌ی علت و معلولی به‌تنهایی توجیه نمی‌کند که چنین یافته‌هایی را نژادپرستی ‌محیطی بنامیم. مثلاً مواردی وجود دارد که امریکایی‌های آفریقایی‌تبار به محله‌هایی اسباب‌کشی می‌کنند که در حال حاضر مراکز تفکیک پسماند سمی دارد، زیرا این تنها امکانی است که می‌توانند از آن برخوردار شوند و این را نمی‌توان نژادپرستی محیطی تلقی کرد چرا که اقلیت نژادی خودشان «انتخاب» کرده‌اند نقل مکان کنند و دلیل آن بیشتر از آنکه به نژاد ارتباط داشته باشد، اقتصادی است. در مقابل، جامعه‌شناسان دیگر ادعا کرده‌اند تعریف صحیح از نژادپرستی به معنی تقلیل آن به پیش‌داوری فردی و تبعیض تعمدی نیست بلکه شامل نیروهای ساختاری و نهادی است که به لحاظ تاریخی، نابرابری‌های موجود را بازتولید می‌کنند، چنان که فشار اقتصادی، اقلیت‌های قومی را مجبور می‌کند نزدیک مکان‌های سمی پسماند نقل مکان کنند. در این تفسیر، نژادپرستی یا تبعیض، پیش‌نیاز نژادپرستی محیطی نیست. سرانجام پژوهش‌های معدودی به تقسیم جنسیتی کار در خانه توجه کرده‌اند که نقش مهمی در کارهای مرتبط به پسماند دارد. درحالی که مانند تجارت لباس کهنه در قرن نوزده و در نیویورک، اغلب زنان در بازیافت و استفاده دوباره پیشگام بوده‌اند، اکنون ممکن است زنان در غرب معاصر دریابند برنامه‌های بازیافت شهری کاری به کارهای بدون دستمزدشان اضافه می‌کند.

تحلیل‌های جامعه‌شناختی تولید پسماند

رویکردهای جامعه‌شناختی به فهم چگونگی تولید پسماند کمک کرده‌اند: چه مقدار، چه نوع و با چه فرایندهایی. رویکردهای سطح کلان در کشورهای سرمایه‌داری بر پسماند ناشی از تولید بیش از حد در اقتصاد بازار متمرکز هستند که منجر به از دست رفتن بخش زیادی از منابع طبیعی شده است. هر چند این منطق کاملاً اقتصادی نیست. چرا که بقای سیاستمداران، دولت‌های محلی و ایالتی به مالیات و اشتغال بستگی دارد، چیزی که آلن اشنایبرگ آن را «دور باطل تولید» نامید، که موجب ایجاد انگیزه‌ی قوی برای تداوم رشد اقتصادی است.

رقابت، تولیدکنندگان را به سمت تکنولوژی‌های جدیدتر و جدیدتر سوق می‌دهد و در حالی که ممکن است نتیجه آن افزایش کارایی باشد اما به افزایش تولید نیز نیاز دارد تا هزینه‌های سرمایه‌گذاری جبران شود که ماحصل آن تولید بیش از حد است. مفهوم کلاسیک ونسان پاکارد یا همان برنامه‌ی منسوخ‌شده، مکانیسم را به کار می‌گیرد که مصرف‌کنندگان در آن مجبور به ولخرجی هستند. محصولات عمداً به گونه‌ای ساخته می‌شوند که خیلی سریع خراب شده، از رده خارج شده و از مُد بیفتد. همچنین این واقعیت اجتماعی در منطق تمایز بین پسماند تولیدکننده و مصرف‌کننده، تردید ایجاد می‌کند زیرا مصرف‌کنندگان اغلب در اینکه چگونه پسماند داشته باشند، محدودیت دارند.

رشته‌های دیگر مفاهیم نظری‌ای ایجاد کرده‌اند که بیشتر بر سطح خُرد، عوامل فرهنگی و فناوری مادی تأکید دارد تا دور باطل تولید. مثلاً مفهوم رژیم پسماند که توسط سوزا ژیل[۵] ابداع شد و بیانگر تعامل بین تولید، ارائه و سیاست‌های پسماند است. نویسندگان دیگر بر پسماند مصرف‌کننده و خانوار شخصی متمرکز شدند که فعالیت‌های کلان تأثیر کمتری بر تولید پسماند دارد.

عامل دیگر برای رفتارهای پسماندی که به‌طور خاص به غذا مربوط است، افزایش اضطراب مصرف‌کننده است. رسوایی‌های غذایی در دهه‌ی ۱۹۸۰، مانند جنون گاوی، بیماری دست، پا و دهان، اشریشیا کُلی[۶] از گوشت و اسفناج آلوده، اعتماد به شرکت‌ها و سازمان‌های نظارتی دولتی را متزلزل کرد. در حالی که تقویت استانداردهای ایمنی و الزام به برچسب زدن، اطلاعات بیشتری به مصرف‌کنندگان می‌دهد اما این اطلاعات می‌تواند اضطراب و سردرگمی بیشتری ایجاد کند. مثلاً مصرف‌کنندگان تمایز بین برچسب‌هایی از قبیل؛ «بهترین قبل از»، «استفاده تا» و «ارائه تا» را نمی‌فهمند. آن‌ها به دلیل اضطراب نهفته‌ای که دارند احتیاط به خرج داده و غذاهایی را دور می‌ریزند که هنوز برای مصرف مناسب است. حوادثی مانند بیماری دهان و پا و جنون گاوی، بیشتر دولت‌ها را بر آن داشت تا روش سنتی تغذیه‌ی احشام با بقایای غذای انسان را به‌ویژه در مورد مرغ و خوک ممنوع کنند که این نیز دوباره منجر به هدر رفتن مواد غذایی و دفن آن شد که میزان گاز متان را افزایش داد، گازی که ۲۵ تا ۳۰ درصد از گازهای گلخانه‌ای و دی اکسید کربن قوی‌تر است.

این کارهای احتیاطی همگی ظهور چیزی را گواهی می‌دهد که جامعه‌شناس آلمانی اولریش بک[۷] «جامعه‌ی ریسکی» نامید. از نظر او جامعه به مرحله‌ی جدیدی از مدرنیته رسیده است که افراد در آن می‌پرسند آیا تسلط بر طبیعت به معنای واقعی امکان‌پذیر است، آیا نتایج خوبی در پی خواهد داشت و آیا ارزش خطر کردن دارد یا خیر. به عقیده‌ی او در اکثر کشورها توسعه‌یافته مردم توجه کمتری به توزیع «چیزهای خوب» (درآمد و دارایی) دارند و اغلب به توزیع «چیزهای بد» مانند آلودگی هوا، پسماندهای سمی در خاک و مواد غذایی مسموم توجه می‌کنند. این دغدغه‌ها به سیاست‌های جدیدی تعبیر می‌شود که در آن دسترسی به محیط‌زیست سالم اولویت اصلی است. به‌ویژه در ایالات متحده که مبارزات پیرامون مراکز تفکیک پسماند سمی، مسئله‌ی کلیدی در این سیاست‌گذاری‌های جدید بوده است.

جنبش‌های اجتماعی مربوط به پسماند

در دهه‌ی ۱۹۸۰، یک جنبش اجتماعی جدید سراسر ایالات متحده امریکا را فرا گرفت. خواستگاه این جنبش مبارزات جماعت‌های مختلف در برابر مکان‌های دفن یا سوزاندن زباله‌ی موجود یا برنامه‌ریزی شده بود که «نه در حیاط خلوت من[۸]» نام گرفت. خیلی زود این مبارزات محلی به هم پیوست و به جنبش عدالت‌خواه زیست‌محیطی و ضدمسمومیت در سراسر کشور تبدیل شد. تمرکز اصلی جامعه‌شناسان محیط‌زیست در امریکا بر مطالعه‌ی این جنبش‌ها بوده است. یافته‌های عمده‌ی این پژوهش‌ها نشان می‌دهد حتی شهروندانی که تمایلات سیاسی ندارند هنگام مواجهه با بیماری‌های تهدیدکننده به دلیل انتشار گازهای سمی با هم بسیج می‌شوند؛ این جنبش توانست بر مهلت قانونیِ سوزاندن پسماندهای سمی در ایالات متحده در دهه‌ی ۱۹۸۰ اثر گذارد؛ سیاست‌گذاری‌های قومی و نژادی مهم جلوه دهد همچنین در مصوبه اجرایی ۱۲۸۹۸ که در سال ۱۹۹۴ توسط بیل کلینتون صادر شد نقش داشته باشد که در آن سازمان‌های فدرال موظف شدند در تصمیماتشان تأثیر عدالت زیست‌محیطی را در نظر بگیرند؛ نتیجه‌ی مناقشات این جوامع، نیاز به شغل و درآمد مالیاتی و مسائل بهداشت عمومی و محیطی و چند روایت موفقیت‌آمیز دیگر بود که باعث شد منافع پیشین با منافع بعدی تطبیق داده شود.

برخی نویسندگان عقیده دارند این جنبش‌ها علیه دفن و سوزاندن پسماند سمی، خلاص شدن از شر پسماند سمی را برای شرکت‌ها چنان گران‌قیمت و سخت کرد که سرانجام به سمت تولید تمیزتر سوق داده شدند. به عبارت دیگر، سیاسی شدن توزیع پسماند می‌تواند بر تولید پسماند اثر داشته باشد حتی وقتی شرکت‌های خصوصی به‌خوبی در برابر استفاده از مواد شیمیایی مقاومت کرده و تولید را توسعه داده باشند.

تیمی از پژوهشگران امریکایی به رهبری آلن اشنایبرگ[۹] با تمرکز بر مبارزات در شیکاگو پیرامون جمع‌آوری زباله شهری، اظهار کرد که خدمات جمع‌آوری خصوصی و غیرانتفاعی، پسماندها را به بهانه‌ی بازیافت به شکل غیرقانونی به تصرف خود درآورده‌اند که این نیز نشانگر خطرات شغلی برای کارگران در مراکز بازیافت است که اغلب امریکایی‌های آفریقایی‌تبار هستند. دیگر پژوهش‌های کمّی و تطبیقی جامعه‌شناختی، عواملی را تحلیل کرده‌اند که بر موفقیت جنبش‌های ضدمسمومیت اثر داشته‌اند.

در اروپا تمرکز بر جنبش‌های اجتماعی پیرامون پسماند در وهله‌ی نخست به ابتکارات درباره‌ی استفاده دوباره و بازیافت پرداخته است تا عدالت محیطی. اهمیت آن به این دلیل است که به‌خاطر تراکم جمعیتی بالا، حاشیه‌نشینی از نوع امریکایی هرگز در جوامع اروپایی گسترش نیافت. با وجود این نژادپرستی محیطی مرتبط با پسماند در کشورهای اروپایی پساسوسیالیستی مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق و حتی اروپای غربی گسترش یافت که دلیل آن افزایش سریع مهاجرت از آسیا و آفریقا و در نتیجه تفکیک مناطق مسکونی بر مبنای نژاد و طبقه اجتماعی بود.

مسائل فرهنگی، اخلاقی و رفتاری

برخی از مطالعات پیرامون این عنوان از پیمایش‌های کمّی درباره رفتارهای افراد نسبت به مراکز پسماند هسته‌ای و سمّی و بازیافتی برآمده است. این مطالعات نشانگر اهمیت عوامل مختلف جمعیتی شامل سن، جنس، موقعیت والدین، پایگاه اجتماعی و وجود برخی ارزش‌ها مانند احساس وظیفه‌ی شهروندی است. برخی دیگر با استفاده از روش‌های کیفی، ذهنیت ایجاد شده توسط شرکت‌های مختلف بازیافت پسماند را بررسی کرده‌اند. بسیاری از محققان نگرانی مردم درباره‌ی دور انداختن چیزها و بازیافت نکردن آن‌ها ثبت کرده‌اند، در واقع گی هاوکینز[۱۰] با در نظر گرفتن اخلاق‌گرایی دستکاری‌شده، عقیده دارد شرکت‌های بازیافت استرالیا با تکیه بر احساس گناه موفقیت کسب می‌کنند. محققان در این زمینه و بیشتر آن‌هایی که سابقه در جامعه‌شناسی مصرف دارند عقلانیت عوامانه‌ای را به چالش می‌کشند که مصرف‌گرایی در آن منجر به پسماند بیشتر می‌شود و این ولخرجی فردی است که مسئول سرریز شدن مراکز دپو در قرن بیست و یکم است.

نتیجه‌گیری

جامعه‌شناسی پسماند، زیرشاخه جدید و امیدبخشی در جامعه‌شناسی است اما از آن رشته‌هایی است که با کمبود اطلاعات دیگر زیرشاخه‌ها مبارزه کرده و یکی از رشته‌هایی است که به مناقشات پیرامون معنای پسماند، مصرف‌گرایی و نژادپرستی محیطی ادامه خواهد داد. جهت‌گیری جدید آن بر مواد زائد خاصی متمرکز است که از نظریه‌ی کنشگر- شبکه الهام گرفته که در آن عاملیتی مانند اشیا در زندگی اجتماعی در معرض نمایش است. دیگر جهت‌گیری نظری آن بر این استدلال متکی است که پسماند صرفاً برآمده از فعالیت اجتماعی نیست، بلکه شرط آن است. این ادعا به سه طریق مختلف بیان شده است: ۱) بدون دورریز و سایر رفتارهای منجر به پسماند، عملاً مصرفی وجود ندارد، ۲) فقدان نسبی یا عدم اجرای مقررات پسماند، زندگی اجتماعی خاصی را امکان‌پذیر می‌کند و ۳) مواد زائد حتی پس از دفع، آرامشی برای جامعه نمی‌گذارد. این دیدگاه‌ها به آبدیده کردن ساختارگرایی اجتماعی غالب در این زیرشاخه ادامه خواهد داد.


[۱] Martin O’Brien

[۲] Nicky Gregson

[۳] Roma

[۴] Christian Zabaleens

[۵] Zsuzsa Gille

[۶] E. coli

[۷] Ulrich Beck

[۸] NIMBY

[۹] Alan Schnaiberg

[۱۰] Gay Hawkins

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *